تبليغاتX
خرده حرفهایی برای نوشتن

چطور دلشان آمد ؟

خیالش هم درد آور است ،

همیشه وقتی عکس شما را می بینم مودب می شینم ، جمع و جور ، انگار کن که جلوی پدرم هستم ، آدم که پایش را جلوی پدرش دراز نمی کند ، اینقدر نافذ نگاه می کنید که نمی توانم چشم در چشم شوم ، حتی با عکستان ، پس ...

آنها چطور دلشان آمد ، عکستان را پاره کنند ، دست بزنند ، سوت بکشند ، تکه های عکس را به هوا بپاشند ، بعد هم ...... هر چند ، همینها موقعی که گوینده خبر فوت امام را با گریه گفت ، خندیدند ، دست زدند ، سوت کشیدند ....



* اوضاع بهتر شده ، خوب هستم .

** چقدر جای شهید بهشتی این روزها خالیست ، بشنوید صحبتهایش را راجع به تعریف ملت و تعیین تکلیفش با آن یک ملیونی که از اول هم دنبال جموری ایرانی بودند .

*** دو روز زور زدم که ننویسم !!!  زورم به  دلم نرسید .


+ زمزمه ای بود از محمد سجاد محبی ایرانی در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |

در بین موجودات فقط اسبهای دریایی هستند که برحسب درصد جمعیتی و تغییرات محیطی جنس و نر و ماده شان به هم تبدیل می شوند ، هر چند که دیروز مورد زیستی عجیبی در دانشگاه امیرکبیر کشف شد ، دومین مورد از نوع تغییرات زیست شناسی شدید که معمولا هم پس از حضور شدید مردم - شما بخوانید احمقهای کودن و زیر خط شعور ، تجریش ندیده هایی که هر صدتایشان یک سبزک هم نمی ارزد - در صحنه رخ می دهد ، هر چند به نظر این بنده تا سه نشود ، بازی نشود .

به عکس هایی از این موجود کم نظیر دقت فرمایید :





* دیروز دانشگاه آزاد تعطیل بوده ، ولی یکی از دانشجویان واحد پونک به نام فائزه  که اتفاقا مثل داداش مهدیش داره دکتر میشه رفته بود بوفهء دانشگاه ساندویچ خوری ، بعدش هم با بچه ها یه پیاده روی جزئی ،می کنه .

** خدایا !!! یعنی میشه این محرابیان رو استیضاحش کنن که بفهمه اتاقش زیادم امن نیست ؟

***" اگر بسیجی نبود ، ناموست اینجا نبود " انصافا شعار خوبیه ، فقط یه ذره دیر کشف شد .


+ زمزمه ای بود از محمد سجاد محبی ایرانی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |